[ "اعراب به كفر و نفاق نزديكترند ] اين "اعراب" بخلاف تصور بسيارى ، به معنى عربها و قوم عرب نيست ، بلكه به معنى "اعرابيان" و باديه نشينان است.بدين ترتيب ، اعراب به واسطه فضاى بسته ذهنى و فرهنگ منحط خويش از درك حقيقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون كهن فارسى از اعراب به نكوهش ياد شده باشد ، ناظر به همين معنى اعراب و مردم نادان باديه است. در روايات اسلامى نيز همچون روايت مشهور : عليكم بالسواد الاعظم" به زندگى در سواد اعظم و شهرهاى بزرگ سفارش شده است ، چرا كه " ز آب خرد ماهى خرد خيزد " و انسانهايى كه در فضاهاى بدوى‌و بسته باليده اند ، معمولا از آن كرامت و فرهنگ برخوردار نيستند كه پرورش يافتگان در محيطهاى فرهنگى گسترده ، از آن برخوردارند.شاعرى با توجه به روايت يادشده رندانه سروده است: من نه خود مى روم اندر پى آن زلف بخم مصطفى گفت: عليكم بسواد الاعظم ! مولوى بر اساس همين نگاه سروده است: ده مرو ده مرد را احمق كند عقل را بى نور و بى رونق كند قول پيغمبر شنو اى مجتبى گور عقل آمد وطن در روستا هر كه در رُستا بوَد روزى و شام تا به ماهى عقل او نبوَد تمام وانكه ماهى باشد اندر روستا روزگارى باشدش جهل و عمى البته در نگاه ژرف و تاويلى مولوى "سواد اعظم" كه در روايات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شيخ كامل واصل" است و "ده " كه از آن در زبان روايات يادشده نهى شده عبارت است از مدعيان تصوف و عرفان : ده چه باشد ؟ شيخ واصل ناشده دست در تقليد و حجت درزده نظير همين شهرگرايى در سخن ناصر خسرو نيز ديده مى شود : هر چه جز از شهر ، بيابان شمر بى بر و بى آب و خراب و يباب روى به شهر آر كه اين است روى تا نفريبدت ز غولان خطاب البته با كمى دقت در مى يابيم كه در نگاه تاويلى او نيز مراد از مدينه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدينة علم النبى" ، يعنى على عليه السلام است: گرت خوش آيد سخن من كنون ره ز بيابان به سوى شهر تاب شهر علوم آن كه در ِ او على ست مسكن مسكين و م‌آب مثاب در برابر اين نگاه شهرگرا، ديدگاهى قرار دارد كه به دلايل فرهنگى از فضاى ناسالم و غيراخلاقى شهرها گريزان است و شهر را كه پر از كرشمه و خوبى است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند ، لغزشگاه زاهدان و عابدان مى شمارد. سعدى حكايت عابدى را آورده است كه در غارى بيرون از شهر به زهد و پاكدامنى پناه گرفته بود و چون علت اين كار را از او مى خواهند پاسخى شگفت مى دهد. روايت سعدى از اين قرار است: بديدم عابدى در كوهسارى قناعت كرده از دنيا به غارى چرا گفتم به شهر اندر نيايى كه بارى بند از دل برگشايى بگفت آنجا پريرويان نغزند چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند! صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشى" مى داند و در گريز از شهر و سفر كردن است كه خود را آسوده و رها مى يابد: سرمه خاموشى من از سواد شهرهاست چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا ××× صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده كرد اين دل رميده را به بيابان كه مى برد؟! در دنياى مدرن و معاصر ، نزاع شهر و روستا از منظرى ديگرى ادامه يافته است. به عنوان نمونه ، فروغ كه شاعرى شهرى اما منتقد مناسبتهاى مدرن شهرى است سوكمندانه از مرگ زبان گنجشكان و عناصر اصيل طبيعت در فضاهاى صنعتى و شهرى مى گويد: زبان گنجشكان يعنى : بهار . برگ . بهار زبان گنجشكان يعنى : نسيم . عطر . نسيم زبان گنجشكان در كارخانه مى ميرد در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامين رايج در ادبيات مدرن است و شاعران فراوانى را مى توان يافت كه در جستجوى اصالتها و صميميتها و در گريز از فضاى پر دود و دم تمدن ماشينى ما را به گريز از شهر فرامى خوانند.دامان اين بحث را با ابياتى از على معلم دامغانى فراهم مى آوريم: سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر بار كن، بار كن، اين دخمه طراران است بار كن، گر همه برف است ، اگر باران است بار كن ديو نيَم، طاقت ديوارم نيست ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست من بيابانى‌ام، اين بيشه مرا راحت نيست بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست كم ِ خود گير به خيل و رمه برمى‌گرديم بار كن جان برادر ! همه برمى‌گرديم.. "> [ "اعراب به كفر و نفاق نزديكترند ] اين "اعراب" بخلاف تصور بسيارى ، به معنى عربها و قوم عرب نيست ، بلكه به معنى "اعرابيان" و باديه نشينان است.بدين ترتيب ، اعراب به واسطه فضاى بسته ذهنى و فرهنگ منحط خويش از درك حقيقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون كهن فارسى از اعراب به نكوهش ياد شده باشد ، ناظر به همين معنى اعراب و مردم نادان باديه است. در روايات اسلامى نيز همچون روايت مشهور : عليكم بالسواد الاعظم" به زندگى در سواد اعظم و شهرهاى بزرگ سفارش شده است ، چرا كه " ز آب خرد ماهى خرد خيزد " و انسانهايى كه در فضاهاى بدوى‌و بسته باليده اند ، معمولا از آن كرامت و فرهنگ برخوردار نيستند كه پرورش يافتگان در محيطهاى فرهنگى گسترده ، از آن برخوردارند.شاعرى با توجه به روايت يادشده رندانه سروده است: من نه خود مى روم اندر پى آن زلف بخم مصطفى گفت: عليكم بسواد الاعظم ! مولوى بر اساس همين نگاه سروده است: ده مرو ده مرد را احمق كند عقل را بى نور و بى رونق كند قول پيغمبر شنو اى مجتبى گور عقل آمد وطن در روستا هر كه در رُستا بوَد روزى و شام تا به ماهى عقل او نبوَد تمام وانكه ماهى باشد اندر روستا روزگارى باشدش جهل و عمى البته در نگاه ژرف و تاويلى مولوى "سواد اعظم" كه در روايات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شيخ كامل واصل" است و "ده " كه از آن در زبان روايات يادشده نهى شده عبارت است از مدعيان تصوف و عرفان : ده چه باشد ؟ شيخ واصل ناشده دست در تقليد و حجت درزده نظير همين شهرگرايى در سخن ناصر خسرو نيز ديده مى شود : هر چه جز از شهر ، بيابان شمر بى بر و بى آب و خراب و يباب روى به شهر آر كه اين است روى تا نفريبدت ز غولان خطاب البته با كمى دقت در مى يابيم كه در نگاه تاويلى او نيز مراد از مدينه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدينة علم النبى" ، يعنى على عليه السلام است: گرت خوش آيد سخن من كنون ره ز بيابان به سوى شهر تاب شهر علوم آن كه در ِ او على ست مسكن مسكين و م‌آب مثاب در برابر اين نگاه شهرگرا، ديدگاهى قرار دارد كه به دلايل فرهنگى از فضاى ناسالم و غيراخلاقى شهرها گريزان است و شهر را كه پر از كرشمه و خوبى است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند ، لغزشگاه زاهدان و عابدان مى شمارد. سعدى حكايت عابدى را آورده است كه در غارى بيرون از شهر به زهد و پاكدامنى پناه گرفته بود و چون علت اين كار را از او مى خواهند پاسخى شگفت مى دهد. روايت سعدى از اين قرار است: بديدم عابدى در كوهسارى قناعت كرده از دنيا به غارى چرا گفتم به شهر اندر نيايى كه بارى بند از دل برگشايى بگفت آنجا پريرويان نغزند چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند! صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشى" مى داند و در گريز از شهر و سفر كردن است كه خود را آسوده و رها مى يابد: سرمه خاموشى من از سواد شهرهاست چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا ××× صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده كرد اين دل رميده را به بيابان كه مى برد؟! در دنياى مدرن و معاصر ، نزاع شهر و روستا از منظرى ديگرى ادامه يافته است. به عنوان نمونه ، فروغ كه شاعرى شهرى اما منتقد مناسبتهاى مدرن شهرى است سوكمندانه از مرگ زبان گنجشكان و عناصر اصيل طبيعت در فضاهاى صنعتى و شهرى مى گويد: زبان گنجشكان يعنى : بهار . برگ . بهار زبان گنجشكان يعنى : نسيم . عطر . نسيم زبان گنجشكان در كارخانه مى ميرد در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامين رايج در ادبيات مدرن است و شاعران فراوانى را مى توان يافت كه در جستجوى اصالتها و صميميتها و در گريز از فضاى پر دود و دم تمدن ماشينى ما را به گريز از شهر فرامى خوانند.دامان اين بحث را با ابياتى از على معلم دامغانى فراهم مى آوريم: سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر بار كن، بار كن، اين دخمه طراران است بار كن، گر همه برف است ، اگر باران است بار كن ديو نيَم، طاقت ديوارم نيست ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست من بيابانى‌ام، اين بيشه مرا راحت نيست بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست كم ِ خود گير به خيل و رمه برمى‌گرديم بار كن جان برادر ! همه برمى‌گرديم.. "> [ "اعراب به كفر و نفاق نزديكترند ] اين "اعراب" بخلاف تصور بسيارى ، به معنى عربها و قوم عرب نيست ، بلكه به معنى "اعرابيان" و باديه نشينان است.بدين ترتيب ، اعراب به واسطه فضاى بسته ذهنى و فرهنگ منحط خويش از درك حقيقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون كهن فارسى از اعراب به نكوهش ياد شده باشد ، ناظر به همين معنى اعراب و مردم نادان باديه است. در روايات اسلامى نيز همچون روايت مشهور : عليكم بالسواد الاعظم" به زندگى در سواد اعظم و شهرهاى بزرگ سفارش شده است ، چرا كه " ز آب خرد ماهى خرد خيزد " و انسانهايى كه در فضاهاى بدوى‌و بسته باليده اند ، معمولا از آن كرامت و فرهنگ برخوردار نيستند كه پرورش يافتگان در محيطهاى فرهنگى گسترده ، از آن برخوردارند.شاعرى با توجه به روايت يادشده رندانه سروده است: من نه خود مى روم اندر پى آن زلف بخم مصطفى گفت: عليكم بسواد الاعظم ! مولوى بر اساس همين نگاه سروده است: ده مرو ده مرد را احمق كند عقل را بى نور و بى رونق كند قول پيغمبر شنو اى مجتبى گور عقل آمد وطن در روستا هر كه در رُستا بوَد روزى و شام تا به ماهى عقل او نبوَد تمام وانكه ماهى باشد اندر روستا روزگارى باشدش جهل و عمى البته در نگاه ژرف و تاويلى مولوى "سواد اعظم" كه در روايات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شيخ كامل واصل" است و "ده " كه از آن در زبان روايات يادشده نهى شده عبارت است از مدعيان تصوف و عرفان : ده چه باشد ؟ شيخ واصل ناشده دست در تقليد و حجت درزده نظير همين شهرگرايى در سخن ناصر خسرو نيز ديده مى شود : هر چه جز از شهر ، بيابان شمر بى بر و بى آب و خراب و يباب روى به شهر آر كه اين است روى تا نفريبدت ز غولان خطاب البته با كمى دقت در مى يابيم كه در نگاه تاويلى او نيز مراد از مدينه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدينة علم النبى" ، يعنى على عليه السلام است: گرت خوش آيد سخن من كنون ره ز بيابان به سوى شهر تاب شهر علوم آن كه در ِ او على ست مسكن مسكين و م‌آب مثاب در برابر اين نگاه شهرگرا، ديدگاهى قرار دارد كه به دلايل فرهنگى از فضاى ناسالم و غيراخلاقى شهرها گريزان است و شهر را كه پر از كرشمه و خوبى است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند ، لغزشگاه زاهدان و عابدان مى شمارد. سعدى حكايت عابدى را آورده است كه در غارى بيرون از شهر به زهد و پاكدامنى پناه گرفته بود و چون علت اين كار را از او مى خواهند پاسخى شگفت مى دهد. روايت سعدى از اين قرار است: بديدم عابدى در كوهسارى قناعت كرده از دنيا به غارى چرا گفتم به شهر اندر نيايى كه بارى بند از دل برگشايى بگفت آنجا پريرويان نغزند چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند! صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشى" مى داند و در گريز از شهر و سفر كردن است كه خود را آسوده و رها مى يابد: سرمه خاموشى من از سواد شهرهاست چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا ××× صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده كرد اين دل رميده را به بيابان كه مى برد؟! در دنياى مدرن و معاصر ، نزاع شهر و روستا از منظرى ديگرى ادامه يافته است. به عنوان نمونه ، فروغ كه شاعرى شهرى اما منتقد مناسبتهاى مدرن شهرى است سوكمندانه از مرگ زبان گنجشكان و عناصر اصيل طبيعت در فضاهاى صنعتى و شهرى مى گويد: زبان گنجشكان يعنى : بهار . برگ . بهار زبان گنجشكان يعنى : نسيم . عطر . نسيم زبان گنجشكان در كارخانه مى ميرد در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامين رايج در ادبيات مدرن است و شاعران فراوانى را مى توان يافت كه در جستجوى اصالتها و صميميتها و در گريز از فضاى پر دود و دم تمدن ماشينى ما را به گريز از شهر فرامى خوانند.دامان اين بحث را با ابياتى از على معلم دامغانى فراهم مى آوريم: سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر بار كن، بار كن، اين دخمه طراران است بار كن، گر همه برف است ، اگر باران است بار كن ديو نيَم، طاقت ديوارم نيست ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست من بيابانى‌ام، اين بيشه مرا راحت نيست بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست كم ِ خود گير به خيل و رمه برمى‌گرديم بار كن جان برادر ! همه برمى‌گرديم.. ">

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

لب تشنه بر لب دريا نشسته ايم


اشاره؛
"تذكره ى شاعران گيلان از آغاز تا قرن سيزدهم هجرى" اثرى است خواندنى از زنده ياد استاد سيد محمد عباسيه كهن، شاعر توانا و اديب پژوهشگر كه پس از درگذشت ايشان آماده ى انتشار شد. در اين تحقيق ارزشمند با شعر و زندگى بيش از صدوپنجاه شاعر پارسى گوى گيلان زمين آشنا مى شويم كه برخى از آنان در زمره ى سرآمدان شعر فارسى به حساب مى آيند، به استثناى سه چهار شاعر چون فياض، حزين و اسيرى ، ديوانى از اين شاعران تاكنون منتشر نشده، و عليرغم ارزشمندى شعر و سروده هاى زيبا و تأثيرگذار ، از اين شاعران شيدا كمتر سخنى به ميان آمده و كمتر نام آنان شنيده شده است. شاهد مدعا شعرهايى است كه در پى خواهد آمد؛ گلچينى از اين تذكره ى خواندنى .
در آشفته بازار رقابت هاى پوچ طايفه اى و قومى و باليدن بر استخوان هاى اهالى قبور ، اين تذكره سرمشقى ارزنده و آموزنده براى كسانى است كه فرهنگ و ادبيات را گرانبهاترين ميراث نياكان مى دانند و در كار احياى ياد و نام و آثار اديبان و دانشوران ايران زمين دل مى سوزانند. چه نيكوست فرزندان اين مرزو بوم با نام و آثار نياكان فرهيخته ى خويش هرچه بيشتر آشنا شوند و چراغ فرهنگ و معرفت را در زندگى‌امروز خود فروزانتر بدارند.
اين پژوهش ارجمند تا پايان سال جارى از سوى نشر سپيدرود منتشر خواهد شد.

شيخ ابراهيم گيلانى (زاهد گيلانى)
شبى برخيز و بر رويت درِ صد مدّعابگشا
چو بال جبرئيل از يكدگر دست دعابگشا
با چراغ مه و خورشيد چه‌كار است مرا
نفسِ سوخته، شمع شب تار است مرا
حيرتم بست چو تصوير ره گفت و شنود
خاطرم شاد كه در بزم تو بار است مرا
من به امّيد وفاى تو به دام افتادم
ورنه با سلسله‌ى زلف، چه‌كار است مرا
اشكى كه از دل تو نشويد غبار من
خاكش به‌سر اگرچه جگر گوشه‌ى دل است
باده خون جگر ماست ز مينا مطلب
گوهر از چشم تر ماست ز دريا مطلب
پى ليلى نتوان گشت چو مجنون در دشت
آن‌چه در سينه توان يافت، ز صحرا مطلب


حكيم مسيح‌الدين ابوالفتح گيلانى
سنگ ميزان پشيمانى اگر نيست سبك
جُرم هر چند گران است، خدا مى‌بخشد
چو نيم مرده چراغى‌ست آتشين جانم
كه در هواى تو در رهگذار باد صباست



اميناى رودسرى
خاكسارى طور و ما موسى، عصا افتادگى
وحى با خاموشى و معراج ما افتادگى
حاصل افتادگى از سرو پرسيديم، گفت:
ابتدا گردن‌فرازى، انتها افتادگى
كعبه از ما در گذشت از شوق استقبال ما
حَبَّذا بى‌دست و پايى، مرحبا افتادگى
هر كجا گم گشت ره، گفتيم يا آوارگى!
هر كجا لغزيد پا، گفتيم يا افتادگى!

بدر لاهيجى
اى جانِ جهان! از دل و از ديده چه پرسى؟
آن سوخته‌ى آتش و اين غرقه‌ى آب است

حاذق گيلانى
لب تشنه‌ايم و بر لب دريا نشسته‌ايم
يك گام ره نرفته و از پا نشسته‌ايم
راه سفر چگونه كنم طى كه در دو گام
مانند نقش پاى به صد جا نشسته‌ايم
هر لحظه همچو باد كنم سير عالمى
با آن‌كه همچو كوه به يك‌جا نشسته‌ايم
گر حفظ ما خدا نكند، حال چون شود
ما شيشه‌ايم و پهلوى خارا نشسته‌ايم
از كنج خانه بر در كس، پا نمى‌نهيم
آسوده از شرارت دنيا نشسته‌ايم
دى وعده كرد يار و نيامد برم كنون
در انتظار وعده‌ى فردا نشسته‌ايم
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل
هر كه دارد ميل ديدن، در سخن بيند مرا
×
باز، اى دل شوريده! تمنّاى كه دارى؟
حيران كه گشتى و تماشاى كه دارى؟
در حلقه‌ى زلفش مَه و خورشيد ببندند
در دام كه افتادى و سوداى كه دارى
سودى سر خود در قدم يار، همه عمر
باز اين سر فرسوده ته پاى كه دارى
جنّت به من آن روز كه بخشند، نگيرم
حاذق همه دانند، تمنّاى كه دارى


حزين لاهيجى
مى‌گرفتيم به جانان، سرِ راهى گاهى
او هم از لطف نهان داشت نگاهى گاهى
چه عجب گر نگهش داشت سر الفت ما
برق، را هست نوازش به گياهى گاهى
دو سه روزست كه دزديد نگه، وين عجب‌است
نه ثوابى ز من آيد نه گناهى گاهى
اين گران آمده باشد به دل نازك او
مى‌شود بار به خاطر، پر كاهى گاهى
دل مسكين چه كند گر نتپد زين دهشت
ريزد از خوى شهان، خون سپاهى گاهى
ليك نوميد نيم زآن نگه بنده‌نواز
مى‌شود روز، شب بخت سياهى گاهى

حياتى گيلانى
ويرانه‌نشينِ تو سرِ خانه ندارد
ديوانه به‌جز گوشه ى ويرانه ندارد
ميرم به سرا پاش كه پا تا به سر امروز
آن چيست كه از شيوه‌ى مستانه ندارد
×
تا در فروبندم به خود، غم‌خانه‌اى بايد مرا
آباد كرده‌ى همّتم، ويرانه‌اى بايد مرا
از قصّه‌ى فردا و دى، حالم پريشان مى‌شود
از گفتگوى درد خود، افسانه‌اى بايد مرا
از كشت‌هاى اين جهان، كان خرمن گاو و خر است
نى خرمنى، نى خوشه‌اى، نى دانه‌اى بايد مرا
گر تيغ غازى مى‌كشد، ور تير كافر، راضى‌ام
من تشنه ى خون خودم، پيمانه‌اى بايد مرا
منشين حياتى پيش من، شور مرا بر هم مزن
من عاشقم، تو عاقلى، ديوانه‌اى بايد مرا
×
كوى عشق‌است اين، سرِ بازار نيست
لب ببند، اين جا زبان در كار نيست
نالم و بر من نبخشايد كسى
در جهان يك دل مگر افگار نيست؟
در ميان كافران هم بوده‌ام
يك ميان، شايسته‌ى زنّار نيست
غم‌مگو با كس، حياتى در جهان
هيچ‌كس را در جهان غم‌خوار نيست
×
من درد دل شبان تار خويشم
من آفت روز و روزگار خويشم
باشد كه يكى قدم به خود بازآيم
ديريست كه تا در انتظار خويشم
×
به هر سخن كه كنى، خويش را نگهبان باش
ز گفتنى كه دلى نشكفد، پشيمان باش
مريض عشق به دردى چنان گرفتاراست
كه آرزوى مداواش هم زيان دارد
تو را هرگز گريبانى نشد چاك
چه دانى لذّت ديوانگى را
عمر بى درد دلى، هرگز مباد
زندگانى در گرفتارى خوش است
از بس كه رفو زديم و شد چاك
اين سينه همه به دوختن رفت

دوائى گيلانى
هيچ ويرانى نشد پيدا كه تعميرى نداشت
درد بى‌درمان عشق است اين‌كه تدبيرى نداشت
در شب زلف سياهش خواب مرگم در ربود
بُلعجب خواب پريشانى كه تعبيرى نداشت
×
در شب هجر كه جان بايد سوخت
كار دل، درد و غم اندوختن است
اى دوايى! طلب وصل بتان
شعله و پنبه به‌هم دوختن است
×
چنان از عشق پُر گشتم، كه در دنيا نمى‌گنجم
همه جا پُر ز عشقم گشت و من در جا نمى‌گنجم
اگر با غير عشق، الفت نمى‌گيرم، عجب نبود
مثال عصمتم مى‌دان كه در صهبا نمى‌گنجم
بس درازست دست همّت من
چه كنم، پاى بخت من لنگ است
مثنوى
چهل سال هر روز، وهم آزمود
كه تعطيل روزيش، روزى نبود
نه سر بى كُله ماند و تن بى‌لباس
همان مى‌طپد دل، زهى ناسپاس
رباعّيات
ده روزه نعيم، ديده انگاشتنى‌ست
گل‌هاى مراد، چيده پنداشتنى است
چند از پى ديده مى‌روى؟ عبرت‌گير
از خاك لحد چو ديده انباشتنى‌ست
×
خويى دارى كه دوزخ افروزد ازو
خلقى كه زمانه جور آموزد ازو
طبعى كه سپهر، كينه اندوزد ازو
قهرى كه به سينه، آه مى‌سوزد ازو

رضايى رشتى
صد شكر كه بنده، بنده‌ى معبودم
گر كاستم از تن، به سخن افزودم
خصمم به غلط رفت و مگس خواند مرا
من پشّه‌ى كاسه‌ى سر نمرودم!

سعيداى گيلانى
جانم فداى تيغ تو، خون مرا بريز
اين خون نكردن تو به صد خون برابرست


شهيداى گيلانى
در ديده جلوه كرد و دل ناتوان پُر است
در دل نشست و ديده ز دل آن‌چنان پُر است
خالى نساخت گريه دلم را ز سيل خون
از من چرا هميشه دل آسمان پُر است؟
×
دل بركن از جهان كه گذشت از جهان خوش‌است
دنيا همان‌قدر كه گذشتى از آن، خوش‌است
محنت پيرى در ايام جوانى ديده‌ام
خويش را تا ديده‌ام ، در ناتوانى ديده‌ام
شد فشار قبر بر من، تنگ چشمى‌هاى خلق
آن‌چه در مرگ‌است، من در زندگانى ديده‌ام

طالب گيلانى
اجل ز محنت هستى دهد نجات مرا
كه من حيات نمى‌خواهم و حيات مرا


طوفى لاهيجى
كس را خبر ز حال دل غافل تو نيست
تو در همه دلى و كسى در دل تو نيست
نشستى بر سر خاك شهيدان، آه از آن ساعت
كه بر خيزى و چندين كشته همراه تو برخيزد
چون فلك خواهد غمى از جان ناشادم برد
آورد پيشم غمى را كان غم از يادم برد
چنان فريب تو غيرت ز عاشقان برده‌است
كه راز عشق تو از يكدگر نمى‌پوشند
به محشر مايه‌ى رشك دگر باشد رقيبان را
كه خواهند ازتو ايشان داد و من خاموش بنشينم
تا كس نداند آمدنم را به سوى تو
هربار آيم از ره ديگر به كوى تو


فاتح گيلانى
ما درس جز حديث خموشى نخوانده‌ايم
در بزم ما اشاره كم از قيل و قال نيست
هست در كوىِ يار خانه‌ى ما
لَن‌تَرانى بود ترانه‌ى ما
دو ركعت كز سر هر دو جهان برخاستن باشد
به هركس كو به شرع عشق بالغ گشت، واجب شد
رباعى
از روز ازل، رضا به تقدير شديم
صد جا سگِ نفس را گلوگير شديم
بر خوان كسى چشم طمع نگشوديم
خورديم ز بس گرسنگى، سير شديم

فايض گيلانى
صبا چون بر اسيران، گرد آن پيراهن افشاند
بگو از تربت مجنون غبارى بر من افشاند
غبارم بعد مردن بسكه بر دامن نشست او را
مزار من شود هرجا كه آن مه، دامن افشاند
بر آن رخ ديده‌ام محو تماشا گشت و مى‌ترسم
حجابم آستينى بر چراغ روشن افشاند
ز تخم گل همان بى‌رنگ و بوى از خاك مى‌رويد
صبا خاكستر خورشيد اگر در گلشن افشاند


فايق لاهيجى
هزار گريه به دل داشتيم از تو نهان
كه نم نداد برون، كاسه‌ى شكسته‌ى ما

فغفور لاهيجى
جانسوزتر ز تيغ تغافُل نديده‌ايم
عمرى به پاى تيغ به سر برده‌ايم ما
ملاحت تو گواه‌است و شوربختى من
كه بى‌نمك نسرشتند خاك آدم را
از زلف تو ديوانه دل ما گله دارد
مجنون چه‌عجب گر گله از سلسله دارد
پا بر اثر قافله‌ى عشق، سبك نه
نقش قدم گرم‌روان، آبله دارد
پس از كشتن ز عشق افسردگى نبود شهيدان را
كه اين آتش ز آب خنجرِ جلّاد ننشيند
بيگانه بلبليم درين بوستان هنوز
نشنيده است ناله‌ى ما باغبان، هنوز
از مصر، نورديده‌ى يعقوب بازگشت
چشم اميد ما به ره كاروان، هنوز
اين شيوه‌ام ز شمع خوش آمد كه هيچ‌گاه
پروانه را نسوخت مگر در حضور خويش

عيد فطر
صبح نشاط دم زد، فيض سحر مبارك
عيش صبوح مستان، بر يكدگر مبارك
عيد گشاده ابرو، بربست رخت روزه
اين را حضر خجسته، و آن را سفر مبارك
تيغ هلال شوّال، باز از افق علم شد
ماه صيام بشكست، فتح و ظفر مبارك
وقت سحر مؤذّن، آهنگ عيش برداشت
بر گوش روزه‌داران، اين خوش خبر مبارك
انجام خير دارد، فكر شراب و ساقى
بحث فقيه و زاهد، بر خير و شر مبارك
طبع حكيم و صوفى، هر يك به طالعى زاد
اين راست نفع ميمون، آن را ضرر مبارك
جاويد عيد باشد، در بزم خان خانان
كز عهد عيدش ايّام، شد سر به سر مبارك
روز محشر چون بر آرم ناله، كاينك قاتلم!
شور برخيزد كه تهمت بر مسيحا بسته‌اى


فياض لاهيجى
چو كرد خاك ره يار، روزگار، مرا
به چشم عالميان داد اعتبار، مرا
دماغ برگ گل و بوى گلستانم نيست
مگر به باغ برد، ناله‌ى هزار، مرا
به كف، نه جام مى و در نظر، نه روى مَهى
گلى شكفته نگرديد ازين بهار، مرا
مرا ز گردش چشم تو حال مى‌گردد
به گردش مه و مهر و فلك، چه كار، مرا؟
ز نارسايى اقبالم، اى فلك خوش باش
به دامنى نرسم، گر كنى غبار، مرا
چنين كه زار و ضعيفم ز هجر او، فيّاض
مگر صبا برساند به كوى يار، مرا
×
چون بر سر راه عدم‌است آن چه وجود است
نابود جهان را همه انگار كه بود است
بر هم زده‌ام خشك و تر هر دو جهان را
آتش به ميان نيست، عزيزان! همه دود است!
ديرى‌است كه در عشق تو، محروم جهانم
مشتاب، به قتل من دلخسته كه زود است
كس ره به سراپرده‌ى تقدير ندارد
اين قفل، درين دهر به كس در نگشود است
فيّاض، درين نشأه كسى بى‌المى نيست
از سيلى محنت، بدن چرخ كبود است
×
به هنر فخر نكردن، هنر مردان‌است
گهر خويش شكستن، ظفرِ مردان‌است
بر سر كوچه‌ى مردان، گذرى كن كانجا
كيميا چشم به‌راهِ نظر مردان‌است
سنگ، بالين كن و آن‌گه مزه?ى خواب ببين
تا بدانى كه چه در زير سر مردان‌است
ميل پروازت اگر هست، گرانى بگذار
كه سبك‌روحى دل، بال و پر مردان‌است
راه بر آه بريدن، روش اهل دل‌است
گام بى‌گام نهادن، سفر مردان‌است
شجر بارور خُلد كه طوبى لقب است
خار خشكى‌ست كه در بوم و بر مردان‌است
بنده‌ى فيض مسيحاى زمان شو، فياض
كه به ارشاد معانى، پدر مردان‌است
×
على را قدر، پيغمبر شناسد
كه هر كس خويش را بهتر شناسد
هر كه بينى لبش از دعوى منصور، پُر است
ليك رندى كه كشد سرزنش دار، كم است
قسمت ما زين چمن بارِ تعلّق بود و بس
سرو را نازم كه آزاد آمد و آزاد رفت
نه غمِ بيگانگان دارم نه فكر دوستان
تا به يادم آمدى، عالم مرا از ياد رفت
در و ديوار به مجروحى من مى‌خندند
من به اين خوش كه به رويم در گلشن بازاست

فدايى لاهيجى
بنشين نفسى پهلويم اى جان و برو
وين آتش دل به وصل بنشان و برو
خون مى‌خورم از هجر تو برخيز و بيا
جان مى‌دهم از درد تو بستان و برو
×
راه تو به هر قدم كه پويند خوش است
وصل تو به هر صفت كه جويند خوش است
روى تو به هر چشم كه بينند نكوست
ذكر تو به هر زبان كه گويند خوش است
×
سرگشته سرى دارم و سامانش نيست
فرسوده تنى كه آب در جانش نيست
مجروح دلى خسته ز دردى و چه درد!
دردى كه به غير مرگ، درمانش نيست
عاشق، من و ديوانه، من و شيدا، من
شهره، من و افسانه، من و رسوا، من
كافر، من و بت‌پرست، من، ترسا، من
اين‌ها من و صدبار، بتر زين‌ها، من
×
خلقم اگر آشناى خود مى‌خواهند
الحق، سپر بلاى خود مى‌خواهند
خود را ز براى ما نمى‌خواهد كس
ما را همه از براى خود مى‌خواهند
×
نقش و صور جهان، فدايى هيچ است
اويى و تويى، منى و مايى هيچ است
گر آينه‌ى جهان‌نمايى، اى دل
خود هيچى و هرچه مى‌نمايى هيچ‌است


قرارى گيلانى
باز اين دل خراب شده، جاى ديگر است
سرگرمى طلب ز تمنّاى ديگر است
آبستن است هر شبم از روز محشرى
هر روز از پى شب يلداى ديگر است
اى مير حاج! كعبه روان را ز من بگوى
كان خانه‌اى كه يار بود، جاى ديگر است
چون گم شدم ز عشق تو، ديدم كه در تنم
هر موى را به فكر تو سوداى ديگر است
×
مدّت سوز محبت كه شناسد چند است؟
آتشى كز ازل افروخت، ابد پيوند است
در دلش مى‌گذرم، يا نه فراموشم كرد؟
اى محبت، به سر دوست تورا سوگند است
در درونِ دلِ بيچاره قرارى، غم هجر
آن‌چنان سخت نباشد كه مگر الوند است
×
من از جفاش نترسم، ولى از آن ترسم
كه عمرِ من به جفا كردنش وفا نكند
×
به فرصت كرد هركس عرض حاجت پيش يار و من
قيامت هم گذشت و انتظار فرصتى دارم
مدّت بيگانگى‌ها يافت چندان امتداد
كز ضميرم رفت ياد آشنايى‌هاى او
مبادا دل شود از ديدن دلدار، مستغنى
كه ما بسيار محروميم و او بسيار، مستغنى
شهيد عشق نبودست آن كه از پسِ مرگ
ز گرمى بدنش خاك در مزار نسوخت
ز سردىِ دمِ نامحرمان عشق تو بود
كه از حرارت منصور، چوب دار نسوخت
شادى‌ات باز به رغمِ دل غم‌پرور كيست؟
خنده‌هاى تو به خونابه‌ى چشمِ تر كيست؟
اى خوش آن كشته كه از زخم نهانى چو دلم
زار مى‌مرد و نمى‌گفت كه از خنجر كيست؟
در باغ نه گل‌ها همه دامن زده بودند
خود را همه در خون دل من زده بودند
مستان تو آلوده نكردند به كونين
دستى كه به سر از پى شيون زده بودند
در انتظار وصال تو تا به صبح نشور
نشسته‌اند حريفان عشق، زنده به گور
مرا به دوزخيى رشك مى‌شود فردا
كه در ميانه‌ى آتش نشسته است صبور
سر آمده‌ام ز خون دل خوردن خويش
من نيز چوآن دوست شدم دشمن خويش
كشتم خود را و خون خود افگندم
از غايت دوستيش برگردن خويش
ز آزارش دل آزرده را افگار مى‌خواهم
به لطف او مقيّد نيستم، آزار مى‌خواهم
ز يك دم با تو بودن كى تسلّى مى‌شوم از تو؟
ترا با خويشتن مى‌خواهم و بسيار مى‌خواهم
ز درد هجر بى‌خود بوده‌ام اى دوست مدّت‌ها
دمى هم بى‌خودى از لذّت ديدار مى‌خواهم
چه تهمت بر اجل بندم ز چشمت خورده‌ام تيرى
كه آنم مى‌كشد گر بعد صد سال دگر ميرم
تو بى‌دردى قرارى، ميل درمان دارى آن‌جا رو
مرا بگذار تا اين‌جا به صد خون جگر ميرم
در عشق، نى همين دل ديوانه سوختيم
آهى زديم و كعبه و بتخانه سوختيم
روشن شديم ز آتش عشق و به سان شمع
هم برمزار خويش غريبانه سوختيم
اى دل ز رشك مدّعى، از عشق بيزارم مكن
رسواى ايمان كرده‌اى، بدنام زنّارم مكن
مرگ‌است دورى از عدم، تشويش هستى ديده را
يارب ز خواب نيستى، در حشر بيدارم مكن
ناله‌ى من گر اثرى داشتى
يار به حالم نظرى داشتى
آن‌كه به من از همه دشمن‌تر است
كاش ز من دوست‌ترى داشتى


ملّاحاجى محمد گيلانى
اهل دل كى زپى سلطنت و جاه رود؟
كيست كز تخت فرود آيد و در چاه رود؟
بس كه هر عضو شد از عضو دگر شيرين‌تر
بخيه چون مور به زخم ستمت راه رود
×
چون شمع عمر ما همه در تاب و تب گذشت
دستى به زير سر ننهاديم و شب گذشت
با همه سنجيدگى بى‌قدر و مقداريم ما
چون ترازوى ديار قحط، بيكاريم ما
پاس دل‌هاى خراب و چشم اشك‌آلوده دار
گنج در ويرانه‌ها مى‌باشد و گوهر در آب
در آتشم از آب و ز آيينه بتابم
من طوطى با سايه‌ى خود، در شكرآبم
در خلوت از آن گريه كنم سر، كه مبادا
درد دل ياران شود افزون ز گلابم

محمدباقر رودسرى
رفاقت با درشتان باعث هموارى مرد است
ز قرب آسيا گندم از آن، هموار مى‌آيد


نادم گيلانى
در وطن همچون غريبان رايگان افتاده‌ام
جنس دردم، در ديار خود، گران افتاده‌ام
گه به دست و گه به پا، وادى به وادى مى‌روم
گمرهم از بخت، در ريگ روان افتاده‌ام
نيمِ جان همراه جانش داده‌ام وقت رحيل
بر مزار او كنون با نيم‌جان افتاده‌ام
×
بيچاره‌تر زماست، بر او رحم واجب‌است
هركس كه گويد از خوشىِ روزگار ما
تاب از هر پنجه مى‌بينم چو قفل بى‌كليد
تا شكست دل نباشد، كار نگشايد مرا
با درد ما، كجا غم مجنون برابر است
ما را شكاف سينه به هامون برابر است
كُشتى مرا و كشته شد از رشك، عالمى
هر خون كه مى‌كنى تو، به‌صد خون برابر است
ز شوق خلوتش امشب، نمى‌برد خوابم
اگر غلط نكنم، چشم پاسبان گرم است
ز بس كه ذوق تماشاى توست عالم را
هميشه كوى تورا، جاى كاروان گرم است
عاشق آن است كه فكر سر و سامانش نيست
اگرش پيرهنى هست، گريبانش نيست
بسيار، درين كهنه‌سرا معركه ديديم
بازيچه‌ى اطفال، تماشاى دگر داشت
ندانم با كدامين روز، پيونداست بختم را
كه شامم زودتر آيد، چراغم زودتر ميرد
هرگز اين طفل مزاجى نرود از يادم
گر به تابوت روم، شوخى گهواره كنم
حاشا كه در محبّت، كس بى‌وفا بماند
در راه دوست مُرديم، تا نام ما بماند
از مرگ عشقبازان، رنگ بُتان شكسته‌ست
چون باغبان بميرد، گل بى‌صفا بماند
در هر طلب، اى دلشده! دنبال صبا گير
گر راه به مقصد نبرى، دامن ما گير
از لاله و گل، دشت چو دامان عروس است
در هر بن خارى كه رسى، پا به حنا گير
پيچشى در كفنى خواهم و كنج لحدى
غربتم كارگر افتاد، شهيدان! مددى
باغبان! چيدن?گل سخت عقوبت دارد
بلبلى در قفسى، به كه گلى در سبدى
خرقه كردم من و، او تكيه‌گه دولت ساخت
به سكندر نمدى داد و به ما، هم نمدى!
نام من هر كه بَرد، باعث بدنامى توست
رفتم از خاطر خلقى كه تو از ياد، روى

مولانا نصيبى
وقت كشتن دامن قاتل به‌دست آمد مرا
آخر عمر آرزوى دل به‌دست آمد مرا
شده مهمان من، آن شمع شب افروز امشب
كاش تا روز قيامت نشود روز امشب
گل به‌دستم، چه دهى در كف من خار خوش‌است
اين گل تازه بر آن گوشه‌ى دستار، خوش‌است
همين وفاى توام بس كه گفته‌اى به رقيب
كه هيچكس به وفادارى فلانى نيست
دل، سوى تو و ديده به‌سوى دگرانم
تا خلق نگويند به‌سويت، نگرانم
جمعى متزلزل كه مبادا روى از بزم
خلقى به‌سرِ راه كه از خانه درآيى

واصل لاهيجى
در كار، عقده بيشتر از اضطراب شد
افتد گره به رشته چو پر پيچ و تاب شد
بى جوهران به تربيت آدم نمى‌شوند
شبنم به بوى گل نتواند گلاب شد
جاهل ز خموشى مگر از عيب برآيد
جز بستن لب نيست دوا بوى دهان را
در حقيقت عينكى بهتر ز پشت چشم نيست
ديده چون بستى، دو عالم را تماشا مى‌كنى
اندكى پيش تو گفتم غم دل، ترسيدم
كه دل‌آزرده شوى ورنه سخن بسيار است
همنشينم به خيال تو و آسوده دلم
كاين وصالى‌ست كه در پى غم هجرانش نيست
سربلندى‌هاى ما تاريك دارد راه را
شمع تا ننشست از پا، پيش پاى خود نديد
ز ياد غير مى‌گردد به دل ياد خدا كمتر
چو پر شد خانه مى‌باشد به صاحب‌خانه جا كمتر
دل چو بينا شد ز نور حق نظر در كار نيست
در چو وا شد حلقه‌ى بيرون در، در كار نيست
دانا هر چند خوارتر مى‌گردد
در رتبه بزرگوارتر مى‌گردد

قاضى يحيى لاهيجى
نسيان، جبلّىِ تو و من، نااميدِ بخت
كى دارم اين طمع كه به يادآورى مرا
×
اين است، ببين آفت دين و دلم، اين است
مقصود و مراد دل بى‌حاصلم اين است
اى همنفسان مى‌دهم امروز نشانى
فردا كه شوم كشته نهان، قاتلم اين است
گفتى كه بگو مشكل خود تا بگشايم
گفتن نتوانم به كسى، مشكلم اين است
آخر سر خود در رهت، اى ماه نهاديم
اوّل قدم است اين كه درين راه نهاديم
×
پيش نظر و فكر دل و ورد زبانم
يار است و همين يار و همين يار و دگر هيچ
سيرم ز عمر خود، نفسى از برم برو
شايد كه رفتنت سبب مردنم شود
خوش آن دم كز كمال آشنايى‌ها مرا گفتى
كه بگذر پيش مردم بعد از اين بيگانه‌وار از من
به هجر زنده از آنم كه يار مى‌آيد
وگرنه زندگى من، چه كار مى‌آيد؟
ديده‌ام امروزش و از زندگانى در فراق
حالتى دارم ميان شادى و شرمندگى
جام و سبو شكسته‌ام، اى مرگ! مهلتى
تا توبه‌اى كه كرده‌ام، آن نيز بشكنم
به رغم من تويى با دشمنانم يار و من با تو
وفادارى تو هم، امّا تو با اغيار و من با تو
جان باختن نه كارى آسان بود كه من
صد بار مرده‌ام كه براى تو مرده‌ام
چه?سان كنم گله از دورى وصال كه عمرم
وفا نكرد به اين وعده‌هاى زود كه كردى

يقينى لاهيجى
دردا كه درد من به دوا كم نمى‌شود
راضى شدم به مردن و آن هم نمى‌شود
از هست و نيست بگذر اگر يكدلى به عشق
كاين كار جز به تركِ دو عالم نمى‌شود
هر چند با تو مى‌كنم اظهار اعتقاد
بد اعتقادى تو، به من كم نمى‌شود
محروم، گو بمير يقينى به كُنج غم
چون در حريم وصل تو محرم نمى‌شود
×
چنان نقش تو صورت بسته در چشم جهان‌بينم
كه از نقش جهان جز صورت خوبت نمى‌بينم
نپندارى كه دارم خارخارى از گل ديگر
كه هست اين اضطراب از ياد حالت‌هاى پيشينم
خراب طبع و ادراك تو شوخم، ورنه بايستى
كه گاهى هم شدى دل، پايبند صورتِ چينم
به تلخى‌هاى هجرم رفته جان و هم‌چنان مانده
به دل شور حديث تلخ آن لب‌هاى شيرينم
تو حال من نپرسى، مشفقى هم از زبان تو
دروغ پرسش‌آلودى نگويد بهر تسكينم
گمان بى‌وفايى‌ها مبر اى بى‌وفا با من
كه من تا بوده‌ام رسم وفا بوده است آيينم
الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزى مباد آن دم كه بى‌ياد تو بنشينم
×
بر آن سرم كه همه عمر در وفاى تو باشم
هلاك جور تو و كُشته‌ى جفاى تو باشم
به صلح و جنگ تو نازم، به ناز و خشم تو ميرم
به طبع و خوى تو سازم، به حكم و راى تو باشم
به مدّعاى منت چونكه مدّعى نگذارد
چه مدّعاست تورا؟ تا به مدّعاى تو باشم
جز اين اميد ندارم به خاك پاى تو، اى گل
كه در ره تو شوم خاك و خاك پاى تو باشم
به پادشاهى عالم اگر رسم چو يقينى
همان گداى تو باشم، همان گداى تو باشم
×
بود جانا جان من، بى‌جان نشايد زيستن
ور بود صد جان، كه بى‌جانان نشايد زيستن
وصل خوبان درد دل، هجران بلاى جان بود
َوه كه با ايشان و بى‌ايشان نشايد زيستن
×
من كيم؟ دامن ز گرد نام و ننگ افشانده‌اى
شهره‌ى شهرى، ز شهر نيكنامى رانده‌اى
زاهدم از كعبه راند و برهمن بارم نداد
من كيم اكنون، از آن‌جا رانده، زينجا مانده‌اى
هيچ دانى سود ازين بازار پُرسودا كه برد
دل به حرمان داده، زايشان كام دل نستانده‌اى
×
منم آن گداى مفلس كه به دولت گدايى
نه طمع ز شاه دارم، نه نظر به پادشايى
من و طور مى‌پرستى كه حقيقتى ندارد
سر و كار پارسايان، ره و رسم پارسايى
ز طواف دير و كعبه، نشدم ز خويش فارغ
به كجا روم كه يابم، نفسى ز خود رهايى
ز اميد و بيم كم گو، كه به پيش نااميدان
چه فسانه‌ى وصال و چه ترانه‌ى جدايى
ز من آن چنان رميدى، به فسون عيب‌جويان
كه نبوده با تو گويى، همه عمرم آشنايى
ز عراقيان يقينى، به سخن شدى سرآمد
كه گرفتى از عراقى، روش سخن‌سرايى
×
خشمگين، باز سوى اهل وفا مى‌آيى
اى مه برج ملاحت ز كجا مى‌آيى؟
بينمت گرم‌تر از آه و روان‌تر از اشك
ظاهراً از دل و از ديده‌ى ما مى‌آيى
×
نيَم آگه ز خويت، چون كنم نظاره‌ى رويت
ز بى‌تابى مگر دزديده گاهى بنگرم سويت
من پيرِ كار ديده‌ى عشقم ز من بپرس
در كار عاشقى اگرت مشكلى شود
عاشق شدم اگر چه شنيدم از او كه گفت
اى واى بر كسى كه گرفتار من شود
دل سيرى از غم تو ندارد به هيچ‌وجه
خواهد تمام عمر براى تو غم خورد
مهر پروردم، به يك بارم ز بى‌مهرى مسوز
اندك اندك باش، تا خو با ستمكارى كنم
به يك افسون عذرآميز بست اوّل زبانم را
وگرنه بود از او در دل شكايت‌هاى بسيارم
تو اى پروانه بى‌تابى ز وصل و من ز مهجورى
تو مى‌سوزى ز نزديكى و من ميرم از دورى
×
چون زلف توام شكسته و رفته ز تاب
چون چشم تو ناتوانم از بخت بخواب
گفتى كه چه حال دارى؟ احوال مپرس
بسيار پريشانم و بسيار، خراب
×
قيدى دل را گران‌تر از هستى نيست
نقدى در عشق چون تهى‌دستى نيست
تا خاك شديم، نور چشم همه‌ايم
بنگر چه بلندى است كه در پستى نيست

تقابل شهر و روستا از ديروز تا امروز
دكتر محمدرضا تركى

نزاع بين شهر و روستا و تفاوت نگاه و راى طبقات متوسط شهرى با مردم سنتى روستاها و شهرهاى كوچك اتفاق تازه اى نيست.در اين راستا ، از ديرباز كسانى بوده اند كه زندگى ساده و صميمى روستا و باديه را بر دنياى پر زرق و برق شهرها و روابط مصنوعى حاكم بر زندگى شهرى ترجيح مى دادند و در برابر ، افرادى هم يافت مى شدند كه زندگى در فضاى امن و از لحاظ فرهنگى گشاده شهرها را بر زيست بسته در تنگناى آباديها برترى مى دادند.
در روزگاران دور حتى در ميان شهرنشينان كم نبودند كسانى كه دوست داشتند فرزندان خردسالشان نخست سالهايى را در فضاى سالم و طبيعى و دست نخورده غير شهرى بگذرانند و هنگامى كه در حال و هواى فرهنگ باصفاى آبادى به جوانانى برومند بدل شدند، آنها را به شهر و محيط شهرنشينى باز مى گرداندند. شايد اگر يزدگرد ، به روايت نظامى ، فرزند خويش بهرام را در كودكى به يمن و به سرزمين گرم و خشك عرب مى فرستد ، به دليل همين فرهنگ و نگاه به مزاياى زندگى بدوى باشد . او مى خواهد اين فرزند در فضاى سالم باديه ببالد و چون فرزندان ديگرش دچار مرگ زودهنگام نشود:
پيش از آن حالتش به سالى بيست
چند فرزند بود و هيچ نزيست
حكم كردند راصدان سپهر
كان خلف را كه بود زيباچهر
از عجم سوى تازيان تازند
پرورشگاه در عرب سازند
مگر اقبال آن طرف يابد
هر كس از بقعه اى شرف يابد
نمونه اين برترى دادن به فضاى باديه را در ماجراى معروف "ميسون" همسر معاويه مى توان ديد. معاويه اين دختر باديه نشين را كه عطر وحشى صحرا در گريبانش مى وزيد ، به همسرى گزيد و براى او در پايتخت افسانه اى خود قصرى باشكوه ترتيب داد و زيباترين و اشرافى ترين امكانات شهرنشينان آن روزگار را برايش فراهم آورد ، اما ميسون نتوانست فضاى شهرى را تحمل كند و شعرى سرود با اين مضمون كه من زندگى ساده باديه را با همه بدويت و خشونتش بر زيستن در اين قصر و پوشيدن اين جامه هاى فاخر و... ترجيح مى دهم. او پس از طلاق گرفتن از خليفه ، عطاى زندگى شاهانه را به لقاى شهرنشينى‌بخشيد و به صحرا باز گشت.
فرهنگ اسلامى گويا بيشتر با زندگى شهرى تناسب دارد. در قرآن كريم آمده است : "الاعراب اشد كفرا و نفاقا> [ "اعراب به كفر و نفاق نزديكترند ] اين "اعراب" بخلاف تصور بسيارى ، به معنى عربها و قوم عرب نيست ، بلكه به معنى "اعرابيان" و باديه نشينان است.بدين ترتيب ، اعراب به واسطه فضاى بسته ذهنى و فرهنگ منحط خويش از درك حقيقت دورتر دانسته شده اند.اگر در متون كهن فارسى از اعراب به نكوهش ياد شده باشد ، ناظر به همين معنى اعراب و مردم نادان باديه است.
در روايات اسلامى نيز همچون روايت مشهور : عليكم بالسواد الاعظم" به زندگى در سواد اعظم و شهرهاى بزرگ سفارش شده است ، چرا كه " ز آب خرد ماهى خرد خيزد " و انسانهايى كه در فضاهاى بدوى‌و بسته باليده اند ، معمولا از آن كرامت و فرهنگ برخوردار نيستند كه پرورش يافتگان در محيطهاى فرهنگى گسترده ، از آن برخوردارند.شاعرى با توجه به روايت يادشده رندانه سروده است:
من نه خود مى روم اندر پى آن زلف بخم
مصطفى گفت: عليكم بسواد الاعظم !
مولوى بر اساس همين نگاه سروده است:
ده مرو ده مرد را احمق كند
عقل را بى نور و بى رونق كند
قول پيغمبر شنو اى مجتبى
گور عقل آمد وطن در روستا
هر كه در رُستا بوَد روزى و شام
تا به ماهى عقل او نبوَد تمام
وانكه ماهى باشد اندر روستا
روزگارى باشدش جهل و عمى
البته در نگاه ژرف و تاويلى مولوى "سواد اعظم" كه در روايات بدان سفارش شده ، فراتر از آنچه گذشت ، "شيخ كامل واصل" است و "ده " كه از آن در زبان روايات يادشده نهى شده عبارت است از مدعيان تصوف و عرفان :
ده چه باشد ؟ شيخ واصل ناشده
دست در تقليد و حجت درزده
نظير همين شهرگرايى در سخن ناصر خسرو نيز ديده مى شود :
هر چه جز از شهر ، بيابان شمر
بى بر و بى آب و خراب و يباب
روى به شهر آر كه اين است روى
تا نفريبدت ز غولان خطاب
البته با كمى دقت در مى يابيم كه در نگاه تاويلى او نيز مراد از مدينه و شهر ، علاوه بر آنچه گذشت ، همانا " مدينة علم النبى" ، يعنى على عليه السلام است:
گرت خوش آيد سخن من كنون
ره ز بيابان به سوى شهر تاب
شهر علوم آن كه در ِ او على ست
مسكن مسكين و م‌آب مثاب
در برابر اين نگاه شهرگرا، ديدگاهى قرار دارد كه به دلايل فرهنگى از فضاى ناسالم و غيراخلاقى شهرها گريزان است و شهر را كه پر از كرشمه و خوبى است و خوبان از شش جهت راه را بر اهل دل بسته اند ، لغزشگاه زاهدان و عابدان مى شمارد. سعدى حكايت عابدى را آورده است كه در غارى بيرون از شهر به زهد و پاكدامنى پناه گرفته بود و چون علت اين كار را از او مى خواهند پاسخى شگفت مى دهد. روايت سعدى از اين قرار است:
بديدم عابدى در كوهسارى
قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيايى
كه بارى بند از دل برگشايى
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند!
صائب سواد شهرها را "سرمه خاموشى" مى داند و در گريز از شهر و سفر كردن است كه خود را آسوده و رها مى يابد:
سرمه خاموشى من از سواد شهرهاست
چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
×××
صائب ! سواد شهر مرا خون ِ مرده كرد
اين دل رميده را به بيابان كه مى برد؟!
در دنياى مدرن و معاصر ، نزاع شهر و روستا از منظرى ديگرى ادامه يافته است. به عنوان نمونه ، فروغ كه شاعرى شهرى اما منتقد مناسبتهاى مدرن شهرى است سوكمندانه از مرگ زبان گنجشكان و عناصر اصيل طبيعت در فضاهاى صنعتى و شهرى مى گويد:
زبان گنجشكان يعنى : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشكان يعنى : نسيم . عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه مى ميرد
در روزگار ما "بازگشت به روستا" از مضامين رايج در ادبيات مدرن است و شاعران فراوانى را مى توان يافت كه در جستجوى اصالتها و صميميتها و در گريز از فضاى پر دود و دم تمدن ماشينى ما را به گريز از شهر فرامى خوانند.دامان اين بحث را با ابياتى از على معلم دامغانى فراهم مى آوريم:
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، اين دخمه طراران است
بار كن، گر همه برف است ، اگر باران است
بار كن ديو نيَم، طاقت ديوارم نيست
ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست
من بيابانى‌ام، اين بيشه مرا راحت نيست
بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست
كم ِ خود گير به خيل و رمه برمى‌گرديم
بار كن جان برادر ! همه برمى‌گرديم..